تبليغاتX
در آغوش خداوند
مرا به یاد داری!؟ منم آن یار قدیمی! آن دوست صمیمی!!

 

استادی معنوی در معبد خود مشغول وعظ و تعلیم بود که ناگهان مردی پریشان حال وارد شده و سخن استاد را قطع کرد و گفت:" چطور خداوند وجود دارد در حالیکه ظلم و بی عدالتی همه جا را پر کرده است!؟ ".

استاد با متانت از او خواست تا پایان وعظ صبرکند... بعد از اتمام وعظ، آن مرد جواب سؤال خود را خواستار شد، استاد گفت: بعد از رفتن شاگردان به تو پاسخ خواهم داد.... بعد از رفتن شاگردان، استاد پاسخی به مرد نداد و از وی خواست که با او به باغ بیاید... استاد در حالیکه قدم می زد، به سخن آمد :

" زمانی که به روشن بینی نرسیده بودم، در باغ قدم می زدم، با دیدن آن درخت بلند که مانع رسیدن نور به این درخت کوچک است، با دیدن خشک شدن برگ درختان در پائیز و ... این سؤال ذهن مرا پر می کرد که: " چرا باید اینچنین باشد، این ظلم و بی عدالتی نیست!؟ " حالا در باغ قدم می زنم، همچنان آن درخت بلند، مانع رشد این درخت کوچک است و همچنان در پائیز، برگها خشک می شوند و به زمین می ریزند اما دیگر آن ذهن شکاک من که این سؤالات را می پرسید، وجود ندارد!

همه چیز همانگونه است که باید باشد و همه چیز به غایت زیبا و کامل است.

 

+ جمعه 1385/07/28 ساعت 11 قبل از ظهر   توسط  
 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه ،خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود!

                                                                                                              عرفان نظر آهاری

+ شنبه 1385/07/22 ساعت 7 بعد از ظهر   توسط  
 
دیگه نمی خوام بگردم دنبال کسی که دوستش داشته باشم و اونم منو دوست داشته باشه. می خوام همه آدمارو همون جور که هستن دوست داشته باشم. همین کافیه. حالا فقط من موندم و خدای من که منو همون جور که هستم می خواد هیچ هوسی هم در کار نیست. خدا جون تو واقعی ترین کسی هستی که دارم، گرچه نمی بینمت ولی بیشتر از اونایی که می بینمشون می تونم حست کنم. آخه خیلی نزدیکی به من. آره همین پایینی، نه تو آسمونا که خیلی دوره. همین جایی که بهش می گن قلب. صاف وسطشی. عمیق عمیق. چه خوبه نزدیک بودن به تو و چه افسوس که در لابلای عادتها تو را از یاد بردم. حالا برگشتم، نگو که دیره. آخه پر از حس عشقم یه عشق ناب که تا حالا نداشتم. من پر از حرفم ولی حرفایی که نمی تونم از فیلتر زبون بگذرونم. پس می گذارم همون جا تو قلبم بمونه. می دونم که می فهمیشون. اگه تا اینجا هم حرفی زدم فقط به خاطر این بود که خودم بفهمم.
و اما حرف آخر ............ ..   تنهایی ... عشق ...
 
خدا .
 
                                                                                       برگرفته از وبلاگ: اشراق-ری کی
 
+ دوشنبه 1385/07/17 ساعت 7 بعد از ظهر   توسط  

 

سخنان من چنان ساده و رهنمودهایم چنان آسان هستند که

کسی سخنانم را درک نمی کند و رهنمودهایم را بکار نمی بندد.

آموزشهای من قدیمتر از عمر جهانند و کارهای مرا نظم و قائده ای

ازلی است اما چون مرا نمی شناسند آموزشهایم ناشنیده

می ماند و راهکارهایم ناکردنی. آنانکه مرا می شناسند اندکند،

سخنان بی کلام مرا شنونده اند و راه و رسم مرا پذیرنده و

 گوهر پر بها را در پوشش بی بها، ارج نهنده.

 

بعضیها حرفهای مرا بی معنی می دانند و بعضیها پرآب و تاب

و غیر عملی.امٌا آنان که در ذات انسانی خود به تفکر

پرداخته اند،در این حرفهای بی معنی،معنی می یابند و

در آب و تابهای آن سرمشقهای عملی.

من بیشتر از سه حرف برای گفتن ندارم:

سادگی،صبر و حوصله و مهر و شفقٌت!

و این سه حرف از عزیزترین گنجینه هایی است که در حفظش

می کوشم.

با سادگی، در فکر و عمل به اصل و بنیان طبیعت انسانی خود

متّکی خواهی بود.

در صبر و حوصله، با دوست و دشمن، با رویدادها چنانکه هستند

هماهنگ خواهی بود؛ و در شفقٌت، با هرچه در جهان است در

آشتی!

 

+ سه شنبه 1385/07/11 ساعت 12 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  


لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر"، دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.
روزی دريک مراسم همسرايی، تصوير کامل مسيح را در چهره يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند، چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم، زندگی پراز روًيايی داشتم. هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عيسی بشوم!."

می توان گفت: نيکی و بدی دورروي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.
                                                                                                       پائولو کوئيلو

+ جمعه 1385/07/07 ساعت 7 بعد از ظهر   توسط  

 

ساتیا سای بابا:

بگذارید به شما اطمینان دهم: چنانچه ایمانی خالص و استوار به خداوند

داشته باشید، او نه تنها خوراک، بلکه شراب طاهر ابدیت را برایتان

فراهم می کند.

این قدرت در شما وجود دارد و می توانید از طریق آن، به حضور خدا

در درون خود پی ببرید و او را وادارید تا به شما آن شراب را اعطا

کند.

 به سوی خداوند بروید. مشتاق دانستن و پیشرفت باشید تا خود را در

او بیابید و یقین کنید که به شما خوشامد خواهد گفت و راه را نشانتان خواهد

داد. به راستی بخشوده خواهید شد.

تمام متون و کتب مقدس بر آنند تا این اشتیاق را در شما به وجود آورند.

 

+ پنجشنبه 1385/07/06 ساعت 11 قبل از ظهر   توسط یار قدیمی  


دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت.
اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي را .....
اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچيم، حقيقت شكار من است.
او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشمها مي گريخت
.
اما هر گاه كه او از شكار حقيقت باز مي گشت، دستهايش به خون آغشته بود.
شتاب او تير بود. هميشه او پيش از آن كه چشم در چشم غزال حقيقت بدوزد، او را كشته بود.
خانه باورش مزين به سر غزالان مرده بود. اما حقيقت، غزالي است كه نفس مي كشد،اين چيزي بود كه او نمي دانست...

ديگري نيز در پي صيد حقيقت بود. اما تير و كمان شتاب را به كناري گذاشت و گفت: خداوند آدميان را به شكيبايي فراخوانده است. پس من دانه اي مي كارم تا صبوري را بياموزم.
و دانه اي كاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه اي آفريد. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفريد. زمان گذشت و شكيبايي سبزه زار شد. و غزالان حقيقت خود به سبزه زار او آمدند. بی
بند ، بيشتر و بيگمان . و آن روز، آن مرد، مردي كه عمري به شتاب و شكار زيسته بود، معني دانه و كاشتن و صبوري را فهميد. پس با دستهاي خوني اش دانه اي در خاك كاشت.

 
+ دوشنبه 1385/07/03 ساعت 8 قبل از ظهر   توسط یار قدیمی  
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
بايگاني
یک نکته از این معنی
درود و سلام و صلوات بسیار بر روان پاک انبیاء و اوصیاء ایشان بویژه پیامبر خاتم و اهل بیت پاک و مطهر ایشان.

کارونا ری کی(Karuna Reiki) به معنی عمل بر اساس مهر و شفقت است و یک روش کهن و بسیار قوی مدیتیشن(مراقبه)، آرام بخشی و شفابخشی است.

این وبلاگ وسیله ایست برای سهیم شدن مطالب معنوی و زیبای تمامی ادیان و بزرگان با دلهای همیشه بیدار عاشقان خداوند و بهانه ایست برای پیوند قلوب ایشان!

علاقه مندان جهت کسب اطلاعات بیشتر در مورد فعالیتهای مرکز تحقیقات و آموزش مدیتیشن و ری کی "مهر" کرمان و شرکت در دوره های آموزشی با شماره تلفن مرکز : 03412475549 تماس حاصل فرمایند.


یاران عاشق
آواتار مهربابا
سایت صالحین
در حضور
آوایی در غربت
مدرسه عشق و تندرستی
فانوس
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن
یار خوش
سایت ساتیا سای بابا
یار دلنواز
بايگاني پيوندهاي روزانه
عاشقانه هاي كهن
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
مفاهيم نوشته ها
ری کی
مراقبه
عشق
عمومی
خدا
شعر
معصومین
خادمين شما
یار قدیمی
یگانه
ياران همراه
نارایانا
عسل بانو
بتخانه نخواهم شد!
سامادی
شراره های عشق
قدح در دست
فرشید دیلی
قدح به دست
دوستانه
به نام آنکه گر حکم کند...
شعله ی حضور
 

 KARUNA

: Powered By
KARUNAREIKI.BLOGFA.COM

: Karuna Reiki Master Teacher
Morteza Khademi

 
>
set as your home page