تبليغاتX
در آغوش خداوند
مرا به یاد داری!؟ منم آن یار قدیمی! آن دوست صمیمی!!
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
 
                                                                                                               
+ شنبه 1385/04/31 ساعت 4 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
    هميشه تفاوت بين تنهايي و يگانگي را به ياد داشته باش‌.
    
يگانگي قله‌ي تجربه است‌
.
    
و تنهايي
دره‌.
    
يگانگي نور به همراه دارد، شعله است‌.

    
تنهايي ظلمت است و
خفقان‌.
    
تنهايي زماني است كه به ديگران نيازمندي‌
;
    
يگانگي زماني است
كه از وجود خود سرمست مي‌شوي‌ .
 
+ پنجشنبه 1385/04/29 ساعت 8 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
    هستي هم چنان تو را غرق در بركت مي‌كند .
    
هر آنچه به هستي مي‌دهي‌، هزار برابر باز پس مي‌گيري‌
;
    
يك گل هديه مي‌كني و با هزار گل گلباران مي‌شوي‌
.
    
تعلق رها كن‌
!
    
اگر واقعاً در پي ثروتي‌،

    
اگر مي‌خواهي دنياي دروني سرشاري را
داشته باشي‌،
    
هنر سخاوت بياموز
.

                                                                            

+ پنجشنبه 1385/04/29 ساعت 8 بعد از ظهر   توسط  
    زندگي هديه‌اي حاضر و آماده نيست‌.
    
تو وارث همان حياتي
هستي كه خود آفريده‌اي .
    
تو از زندگي همان ميوه‌اي را به دست مي‌آوري كه بذر
آن كاشته‌اي‌.
    
نخست مجبوري معنا به آن ببخشي‌
.
    
بايد آن را به رنگ و
موسيقي و شعر درآميزي‌،
    
بايد خلاق باشي‌
.
    
اگر چنين كردي‌، آري تو
زنده‌اي‌.
 
+ پنجشنبه 1385/04/29 ساعت 8 بعد از ظهر   توسط  

عشق یعنی ظاهری باطن نما

باطنی آکنده از نور خدا

عشق یعنی آن چنان در نیستی

تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی جسم روحانی شده

قلب خورشیدی نورانی شده

عشق یعنی ذهن زیبا آفرین

آسمانی شدن روی زمین

هر کجا عشق آید و ساکن شود

هر چه نا ممکن بود ممکن شود

در جهان هر کار خوب و ماندنی ست

رد پای عشق در او دیدنیست

ارسالی توسط: عسل بانو

+ پنجشنبه 1385/04/29 ساعت 11 قبل از ظهر   توسط  

به باطن، نفس تو، چون هست کافر

مشو راضی بدین اسلام ظاهر

برو هر لحظه ایمان تازه گردان

مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان

+ چهارشنبه 1385/04/28 ساعت 11 قبل از ظهر   توسط  

+ سه شنبه 1385/04/27 ساعت 8 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
 
كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت:
  تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.
مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
 چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رها و رد برگردي.
 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت:
 يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
 و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت.
 رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
 به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
 زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد.
 اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
 مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.
 اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
 حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.
 دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي.
 درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست...
 
                                                                             ارسالی توسط : دریا
+ یکشنبه 1385/04/25 ساعت 3 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
 
مادر! دنيای کودکی ام سرشار از طنين دل انگيز توست ، تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با نام تو نوشته ام و هميشه تو را می ستايم.
مادر! در ستايش دنيای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آويخت.
شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می يابم و انگيزه خلقت را از قلب پر مهرت می خوانم.
مادر،
بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و ديدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.
ايمانم از دعای توست و خدايم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.
تو گلی خوشبو از بهشت خدايی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است ، از تبار فاطمه ای و گويی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند، پس هميشه دعايم کن چراکه دعايت سرمايه فردای من است.
مادرم !... به پاس آنچه به من داده ای ، به ستايش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبيهايت، دوستت دارم.
 
باز هم دریا خانم این متن زیبا رو ارسال کردن ،
           هفته زن و روز مادر بر همگی مبارک
+ شنبه 1385/04/24 ساعت 5 بعد از ظهر   توسط  

منزل حافظ کنون ، بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت ، جان بر جانان شد

+ جمعه 1385/04/23 ساعت 10 قبل از ظهر   توسط  
نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی  حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که   باید طعـــمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در  برهوت  تنها  ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین  حالا باشد و زیباترین وقتی  که می تواند  پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی.آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید...
 
" هرگاه با دیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "
 
+ جمعه 1385/04/23 ساعت 9 قبل از ظهر   توسط  
 

 


گفتگوی چهار شمع  
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »  
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.  
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.  
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

+ جمعه 1385/04/23 ساعت 8 قبل از ظهر   توسط یار قدیمی  
معبودا !
براستی تو بخشنده ترین هستی. آنگونه که حتی از تو گفتن آرامش
مي بخشد.
انسان اگرچه گاهی دستان تو را رها میکند و به بازی های پوچ خویش میپردازد اما عاقبت دوباره به آغوش تو بازمیگردد، زیرا هیچ کجا امنتر از آنجا نیست.
 
خداوندا...
یاریم کن، تا هرگز به آنچنان رذالتی نرسم، که شرافت خود را برای واژه کثیف((ثروت)) به حراج بگذارم.
یاریم کن که هرگز به وسوسه های پوچ بسترهای ابتذال تسلیم نشوم.
و بر من آنچنان سخاوتی عطا کن که دستانم را اول برای دوستان، دوم برای دشمنان و سوم برای خود به سوی آسمان بلند کنم.
 
                                                                       باز هم ارسالی توسط :  دریا
+ پنجشنبه 1385/04/22 ساعت 5 بعد از ظهر   توسط  
 
الهی بنده آن ثنايم که تو سزای آنی
روز قيامت بود.همه فرشتگان در بارگاه خداى بزرگ حاضر شده بودند. روزى پرابهت. صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجه بزرگان! هر كس به پيش مى‏آيد و در حضور عدل الهى، ارزش و قدر خود را مى‏نماياند... و به فراخور شأن و ارزش خود در جايى نزديك يا دور مستقر مى‏شد... همه اشيا، نباتات، حيوانات، انسان‏ها و عقول مجرده به پيش مى‏آمدند و ارزش خويش را عرضه مى‏كردند.
مورچه آمد از پشتكار خود گفت و در جايى نشست. پرنده آمد، از زيبايى خود گفت از نغمه‏هاى دلنشين خود سرود و در جايى مستقر شد. سگ آمد از وفاى خود گفت و گربه آمد از هوش و منش خود گفت. غزال آمد از زيبايى چشم و پوست خود گفت. خروس آمد از زيبايى تاج و يال و كوپال خود گفت. طاووس آمد از زيبايى پرهاى خود گفت. شير آمد از قدرت و سرپنجه خود گفت... هر كس در شأن خود گفت و در هر مكانى مستقر شد.
گل آمد از زيبايى و بوى مست‏كننده خود شمه‏اى گفت.

ادامه مطلب
+ پنجشنبه 1385/04/22 ساعت 2 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
خدایا به خاطر این که تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم!
خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود، تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم!
خدایا، ممنونم که هر زمان که تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی انتهایت، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.
خدایا، از اینکه می بینم بزرگی چون تو، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم. خدایا، با اینکه گناه کرده ام، ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بیکرانت ناامید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری، حمایتم کرده ای خدایا، شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راههای عجیب و خارق العاده ات در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای، از حساب بیرون است.
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم. خدای من، می دانم که با این همه، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند: "
اگر آنان که از من روی برتافتند، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند."
                                    
                                                          ارسالی توسط دوست خوبمون دریا
+ چهارشنبه 1385/04/21 ساعت 6 بعد از ظهر   توسط یگانه  
 
از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم.
چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آن که خدایانِ بسیار به دنیا بیایند، از خوابِ عمیقی بیدار شدم و دیدم که همۀ نقاب هایم را دزدیده اند...
همان هفت نقابی که خود ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچهای پُر از مردم دویدم و فریاد زدم« دزد، دزد، دزدانِ نابکار.» مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر بامی ایستاده فریاد برآورد « این مرد دیوانه است.» من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهرۀ برهنۀ ام را بوسید. نخستین بار خورشید چهرۀ برهنۀ مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم. و گویی در حال خلسه فریاد زدم « رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند.»
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکتِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی در وجودِ ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت ، زیاد غَره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزدِ دیگر در امان است.
(پيامبر و ديوانه - جبران خليل جبران)
                                                                                                       ارسالی توسط دریا
+ چهارشنبه 1385/04/21 ساعت 8 قبل از ظهر   توسط یگانه  
ای عابد راه خدا،این درک و دانش من است.تکام موجودات جاندار و بیجان در درون خود از عنصر آگاهی برخوردارند و از طریق آن حمایت و پشتیبانی می شوند.روح فردی عنصری متعالی و تفکیک ناپذیر از روح کل یعنی خداوند است.در حیوانات،پرندگان،انسانها و تمام موجودات،روح و حقیقت متعال تعبیه شده است.گستره این جهان،تجلی و تبلور سرور الهی است.این چیزی است که باید درک شود.

چیزی که باید از آن پرهیز کرد در درون ماست ولی متعلق به ما نیست و از عنصر پاک آسمانی و الهی درونی ما متمایز است.آن عامل چیزی جز نفس نیست که منشا تمام دردها،محنتها و پریشانیهاست.نفس،قفس و مانعی برای رشد عنصر الهی وجود آدمی است.

+ دوشنبه 1385/04/19 ساعت 10 بعد از ظهر   توسط  
همه روزنامه هاي جهان را ورق مي زنم, خبري نيست, هيچ اتفاقي نيافتاده است.اتفاق هاي مهم را توي روزنامه نمي نويسند. اين خبرها چه قدر غير ضروري است. اين خبرها كوچك اند و معمولي اين خبرها زنداني اند،زنداني روز و ساعت, آفتاب كه غروب كند خبرها بوي كهنگي مي دهند. من اما دنبال روزنامه اي مي گردم كه خبرهايش تا هميشه تازه تازه باشد, داغ داغ, روزنامه اي كه هيچ بادي آن را با خود نبرد, من دعا مي كنم، دعا مي كنم و فرشته اي برايم روزنامه اي مي آورد, فرشته مي گويد: اين همان روزنامه اي است كه هيچ طوفاني را ياراي آن نيست تا برگي از آن را با خود ببرد. اين روزنامه بوي ازل و ابد مي دهد و خبرهايش هرگز كهنه نخواهد شد و به سادگي نمي توان از آن گذشت اين روزنامه همه روزهاست روزنامه سال ها و عمرها فرشته مي گويد: براي خواندن و دانستن هر خبرش بايد آن را زندگي كني آن وقت مي فهمي كه اخبار بهشت هم در اين روزنامه است, آگهي رستگاري نيز.
روزنامه را باز مي كنم در نخستين صفحه اش اين آمده است: " هر كس به قدر ذره اي نيكي كند، آن را خواهد ديد و هركس به قدر ذره اي بدي كند،آن را خواهد ديد"  فرشته مي رود و من مي مانم و روزنامه خدا, روزنامه اي كه براي خواندنش، عمـــــــري وقت لازم اســـــت.
من ديگر روزنامه اي نخواهم خواند تنها همين خبر براي من بس است...
+ دوشنبه 1385/04/19 ساعت 12 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
 اهل دل را دو خصلت باشد : دل سخن پذير سخن دل پذير

+ شنبه 1385/04/17 ساعت 4 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  

تمام معلمان بزرگ به ما درسی مشابه داده اند: با خویشتن خود بنشین، خود برتر نامرئی ات را پیدا کن و بدان که خدا، عشقی است که در درون جای دارد

+ شنبه 1385/04/17 ساعت 12 بعد از ظهر   توسط یار قدیمی  
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم،بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم  گفت و گوست .
+ شنبه 1385/04/17 ساعت 8 قبل از ظهر   توسط  

I have come to light the lamp of love in your hearts, to see that it shines day by day with added luster. I have not come to speak on behalf of any particular religion. I have not come on any mission of publicity for any sect or creed or cause; nor have I come to collect followers for any doctrine. I have no plan to attract disciples or devotees into My fold or any fold. I have come to tell you of this universal unitary faith, this Eternal Principle, this Path of Love, this Duty of Love, this Obligation of Love.
- Sri Sathya Sai Baba

+ جمعه 1385/04/16 ساعت 6 بعد از ظهر   توسط  

چه خوش بی ، مهربانی هر دو سر بی

که یکسر مهربانی دردسر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی ازو شوریده تر بی

بابا طاهر

+ جمعه 1385/04/16 ساعت 9 قبل از ظهر   توسط  
شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید : پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال ، در آسمان بالای سرش ، خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است او که محو تماشای زندگیش بود، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هائی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی می کرده است.
 بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش بود ، گفت : پروردگارا ، تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی ، کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد .
پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم ، فقط جای پای یک نفر وجود دارد ، چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟
خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزیزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام .
زمانی هائی که تو در رنج و سختی بودی ، من تورا روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتی از موانع عبور کنی!!
                                                                          از کتاب نشان لیاقت عشق